فـــرصــت - Opportunity

  

   در چين داستان بسيار قديمى مربوط به مردى وجود دارد كه شبى در خواب مى‌بيند فرشته اى به ديدنش آمده و به او مى‌گويد كه بزودى از امكانات و موقعيت‌هاى بكر و بى‌شمارى در زندگيش پديد خواهد آمد؛ به او امكان داده خواهد شد ثروت هنگفتى بدست آورد، موقعيت اجتماعى بسيار محترمانه‌اى در جامعه پيدا كند و با زنى شايسته و زيبا پيوند زناشويى ببندد.

   اين مرد از صبح فرداى آن‌روز تمام طول باقى زندگى خود را در انتظار بروز اين معجزات نشست، اما هيچ اتفاقى نيفتاد و او در نهايت تنهايى، بى‌پولى و انزوا جان سپرد.

هنگاميكه به دروازه هاى بهشت و جهنم رسيد، همان فرشته‌اى را مشاهده كرد كه سالها پيش به ديدنش آمده بود، شتابان به سمت او رفت و گويى كه مسبب تمام بدبختى‌هايش را بخواهد مورد شماتت قرار دهد زبان به شكايت گشود و گفت :

« مگر تو نبودى كه ثروتهاى فراوانى به من وعده كردى، موقعيت اجتماعى باشكوه و محترمانه همسر و زندگى زيبا… پس چه شد ؟ من در تمام عمر منتظر ماندم بدون اينكه هيچ اتفاقى بيفتد ! »

فرشته پاسخ داد :

« من هرگز چنين چيزى را به تو وعده‌ ندادم. من موقعيت‌هايى براى دستيابى به ثروت ، موقعيت اجتماعى ، همسر و زندگى زيبايى را به تو وعده كردم، اما متأسفانه تو گذاشتى اين موقعيت‌ها يك‌به‌يك از كنارت بگذرند و از بين بروند… »

مـرد بى‌نـوا از اينـكه ديگـر كـار از كـار گذشته بود كمى آرام شد، احسـاس سـردرگـمى مى‌كـرد، گفت :  « منظورت را نمى‌فهمم »

فرشته گفت :

« آيا بخاطر دارى كه در برهه‌اى از زمان بفكر تجارت افتادى، اما از آنجا كه بيم شكست داشتى سعى نكردى، و آن فكر را از سر بيرون كردى ؟ »

مرد سرش را بعلامت به‌ياد آوردن آن خاطره حركت داد. فرشته گفت : « از آنجا كه تو جسارت به خرج ندادى در انجام آن كار، همان فكر چند سال بعد به ذهن مرد ديگرى رسيد، اما آن مرد بر خلاف تو اجازه نداد خطرات احتمالى ايده‌اش، او را به وحشت بيندازد؛ بله او در همسايگى محل زندگى تو بود و يقيناً به‌ياد دارى كه پس از مدتى كوتاه به يكى از ثروتمندترين مردان شهرتان بدل شد »

فرشته پس از سكوتى‌كوتاه ادامه داد :

« همچنين زمانى را به‌ياد آور كه زلزله اى شديد شهر تو را به لرزه افكند، و تمام ساختمان‌ها را نابود ساخت و هزاران نفر را در ميان آوار محبوس و گرفتار كرد، تو از اين امكان برخوردار بودى كه به كمك آنها بروى و بازماندگان اين فاجعه را نجات بخشى؛ اما به وحشت افتادى كه نكند در هنگام غيبت از خانه، غارتگران به خانه‌ات حمله كنند و مايملكت را ببرند، بنابراين درخواست‌هاى كمك را ناديده انگاشتى و ترجيح دادى در خانه‌ى خود باقى بمانى »

مرد سرش را بعلامت به ياد آورى آن خاطره، شرمگينانه چند مرتبه تكان داد.

فرشته ادامه داد : « آن واقعه بزرگترين موقعيت براى نجات دادن جان صدها نفر انسان تيره بخت بود، چنانچه اينكار را به انجام مى‌رساندى بوسيله‌ى‌ تمام بازماندگان و نجات يافتگان آن شهر مورد تقدير و تمجيد قرار مى‌گرفتى »

و در مورد زن و زندگى مناسب موعود..

« آيا به‌ياد دارى زنى زيبا و سرخ مو هنگاميكه براى اولين بار به آن معبد متروكه‌ى شهرتان قدم گذاشته بودى در زندگى تو ظاهر شد؟ همان زنى كه بى‌اندازه از تو جلب كرده بود، در آن زمان با خود انديشه كردى كه او هرگز حاضر نخواهد شد با تو ازدواج كند و از ترس آنكه از او پاسخ منفى بشنوى از كنار او گذشتى و هرگز راز قلبت را با او در ميان ننهادى »

مرد بار ديگر سرش را به علامت تأييد تكان داد ولى اين‌بار ديگر قطرات اشكى از چشمانش جارى شده بود.

فرشته گفت :

« بله دوست من … آن همان زنى بود كه مى‌توانست همسر تو باشد، و بواسطه‌ى وجود او زندگى تو مى‌توانست رنگ و رويى ديگر پيدا كند، صاحب فرزندان خوب و خوش‌سيمايى شوى و در زندگى زناشويى از سعادت و خوشبختى پايدارى بهره‌مند گردى … »

 

جان راجر1* مى‌گويد :

فرصت نيز مانند اكسيژن هوا به وفور يافت مى‌شود. اين عقيده اشتباه است كه « بخت فقط يكبار درب خانه را مى‌زند »

اما بايد دريابيم كه هر دمى به خودى خود يك فرصت دوباره است و البته شايسته غنيمت شمردن.

 

قـول و فـعــل بی تنـاقض بـایـدت
تـا قـبـول انـدر زمـان بیـش آیـدت

 

پس چنان کن فعل کان خود بی‌زبان
بـاشد اشـهـد گـفتـن و عیـن بیـان

 

جنبش ما هر دمـی خود اشهد است
که گــواه ذوالجـلال سـرمـد است

 

مولانا

توصيف فرصت‌ها به اكسيژن و هوا بسيار مقرون به واقع است، از آنجاييكه اين امتياز، بى‌حساب در اختيار ما قرار دارد، اما تنها آنهايى امكان بهره‌مندى از كيفيت حقيقى آن را دارند كه هر دم خويش را در يابند و در غفلت نباشند.

 

وقـت را غنـيـمت دان آنقـدر كه بـتـواني
حاصل از حيات اي جان اين دمست تا داني

حافظ

در واقع زندگي كوتاه‌تر از آن است كه دست كم گرفته شود. على بن ابى‌طالب نيز اينچنين همگان را به دريافتن فرصت ها فرا مي خواند :

 

بادر الفرصه قبل ان تكون غصّه ( فرصت را درياب، پيش از آن كه از دست شدنش موجب اندوه گردد)

 

ضمناً هميشه اينطور نيست كه كسى ما را نهيب دهد و در شناخت و دريافت فرصت‌ها راهنماى ما باشد،

يك انسان موفق به انتظار نمى‌نشيند كه فرصت ها پيش رويش نمودار شوند بلكه آنها را خلق مى‌كند همان چيزى كه به آن شكار فرصت‌ها مى‌گويند، امير مؤمنان در جاى ديگرى مى‌فرمايد :

 

انتهزوا فرص الخير، فانـّها تمـرّ مـرّ السّحاب (فرصت هاي خوب را دريابيد، زيرا همچون ابر مي گذرند)

 

و همچنين ويليام بليك (شاعر و نقاش ساحب سبك انگليسى) در اين رابطه به تفاوت انسانها نسبت به گونه بينش و توجهشان اشاره مى‌نمايد :

 

يك شخص نادان يك درخت را همان‌گونه نمى‌بيند كه يك دانا مى‌بيند

 

 

1*) John Roger

2*) William Blake

+در همين زمينه پيشنهاد مى‌گردد.

——————————————————

ارسال به:  Balatarin   ::   Donbaleh  ::   Mohandes   ::   Friendfeed   ::  Twitthis   ::    Addthis to other   ::   Subscribe to Feed

بردبـارى و بحــران - Endure and Crisis

 

   جاسمين دخترى مراكشى بود و پدرى داشت كه با نخ ريسى روزگار مى‌گذراند.

صنعت دست پدر رونق يافت و پول و پله اى به هم زد و دخترش را به گردش در آبهاى مديترانه برد. كشتى در نزديكيهاى مصر به كام طوفان افتاد، پدر جانش را از دست داد؛

دختر به ساحل رسيد و در آنجا خانواده اى كه حرفه شان نساجى بود او را نزد خود بردند و به او پارچه بافى آموختند.

 

   تا اينجا دختر با وجود از دست دادن تنها عضو خانواده‌اش از سرانجام تقدير خود خيلى هم شاكر بود. اما اين عاقبت بخيرى خيلى هم طول نكشيد، چند سال بعد دختر در ساحل توسط برده‌دزدى ربوده شد كه كشتي‌اش به سمت استانبول در حركت بود، دختر را به كشتى سوار كرده و در بدو رسيدن به بازار برده فروشان برد.

   مردى كه سازنده‌ى دكل كشتى بود به اين بازار رفت كه برده اى بخرد تا وردستش باشد، اما وقتى چشمانش به دختر و اندام ظريف او افتاد دلش براى او سوخت ..

او را خريد و به خانه برد تا كمك همسرش باشد؛ اما دزدان دريايى محموله‌ى اين مرد را دزديدند و او براى خريد برده‌هاى ديگر دستش خالى ماند..

مرد و همسرش و جاسمين كه حالا ديگر جيره خور سغره‌ى آنها محسوب مى‌شد به ناچار از اول تا آخر ساخت دكل هاى سفارشى را خود بعهده گرفتند و جاسمين بدون هيچگونه نارضايتى از رفتار به نسبت آمرانه و تحقيرآميز آنها با جان و دل كار مى‌كرد؛

بعد از ساخته شدن دكل ها و فروش آن سفارشات به قيمتى مناسب، دكل ساز كه دختر را لايق ديد آزادى‌اش را به او بخشيد و جاسمين را شريك خود در كارش كرد.

   روزى مرد دكل ساز از دختر خواست كه با يك محموله بار دكل به جاوه برود، جاسمين هم كه خود را در محك آزمايش حرفه‌ى جديد خود مى‌ديد پذيرفت و راهى شد؛

اما نرسيده به سواحل چين كشتى آنها با طوفان شديدى مواجه شد !

يك‌بار ديگر آب دختر را به ساحلى بيگانه برد و يك‌بار ديگر جاسمين از شكوهى شادمانه به ظلمات زارى سقوط كرد..

   ناتوان و درمانه شده بود فرسنگها از موطن‌اش دور افتاده بود و در آستانه‌ى چشمان خسته‌اش خود را مى‌ديد .. دخترى تنها و بى‌كس در غربت و در انتظار ماجرايى غريب و غير منتظره ..

از دست تقدير ديگر به تنگ آمده بود، لب به شكوه باز كرد و درحاليكه سيل اشك از چشمانش جارى شده بود پرسيد : « آخر چرا ..؟ چرا بايد تمام اين اتفاقات بد براى من بيفتد،.. چرا من حق ندارم روى خوشبختى و آرامش را ببينم !؟ »

و هيچ پاسخى نشنيد …

از روى ماسه‌ها بلند شد و به سمت شهر رفت.

 

   افسانه اى در چين حكايت از آن داشت كه روزى يك زن خارجى پيدا خواهد شد كه براى امپراطور خيمه‌اى خواهد ساخت. چون در آن زمان هيچ كس در چين صنعت چادرسازى را نمى‌دانست. مدتها بود امپراطوران چين نسل در نسل عوض مى‌شدند و تمام مردم چين چشم انتظار وقوع اين افسانه بودند. سالى يكبار امپراطور فرستادگانش را روانه‌ى شهرهاى اطراف مى‌كرد تا هركجا چشمشان به يك زن خارجى افتاد او را همراه خود به دربار ببرند.

آنچنانكه در تاريخ ياد شده زن كشتى شكسته‌اى بحضور امپراطور رسيد. امپراطور با يافتن جهانگردانى كه به زبان آن زن آشنا بودند از او پرسيد آيا مى‌تواند چادر بسازد ؟

زن گفت: ” فكر كنم بتوانم “

ـ او طناب خواست اما چينى‌ها طناب نداشتند..

  پس جاسمين با بياد آوردن دوران بچگى و بزرگ‌شدن زير دست يك پدر ريسنده، ابريشم خواست،

برايش محيا كردند، آنرا ريسيد و طنابى از آن بافت.

ديگر بار تقاضاى پارچه اى‌ محكم و ضخيم كرد اما چينى‌ها تنها يك نوع پارچه مى‌شناختند: همان كه بدنهايشان را بآن مى‌پوشاندند، برايش نمونه آوردند، گفت بكار نمى‌آيد و پارچه اى از موى بز لازم است به اين منظور ..

مايحتاج كار را برايش محيا كردند ؛

  پس جاسمين رندگى خود با نساج‌ها را بياد آورد و پارچه‌اى مناسب چادر بافت.

بعد تقاضاى ديرك براى چادر كرد، اما چينى‌ها ديرك نداشتند..

  پس او زندگى خود را با دكل سازان به ياد آورد..

بدستور امپراطور هفت مرد قوى‌هيكل به فرمان او الوارهايى را تراش دادند و ديرك‌ها نيزساخته شد.

  پس از آماده شدن تمام لوازم كوشيد تا شكل و ساختار تمام خيمه‌هايى كه تا بحال به عمرش ديده بود را بياد آورد؛

سرانجام خيمه‌اى ساخت، بزرگ و مجلل، امپراطور از ساخت خيمه و بتحقق رسيدن پيشگويى افسانه ديرين سرزمينش مبهوت شده بود !

به دختر گفت اينك هر آرزويى دارى بگو تا به چشم برهم زدنى برآورده سازم..

  جاسمين كه حالا ديگر به حكمت سير اجتناب ناپذير و غير منتظره‌ در عين حال هدفمند زندگى خود آگاهى يافته بود مكثى كرد ..

سپس سرش را بالا گرفت و گفت : هيچ نمى‌خواهم !

با اين جواب دخترك خارجى لرزه اى به اندام امپراطور افتاد .. در برابر اين خارجى احساس حقارت كرد

  پس گفت بنابراين من از تو تقاضايى دارم !

تمام دربار از اين حرف امپراطور خشكشان زده بود و بهت زده تماشاگر ماوقع در جريان بودند.. آخر امپراطور جوان و تقاضا !!! به عمرشان چنين چيزى را محال مى‌ديدند..

امپراطور ادامه داد : اميدوارم تقاضاى من را رد نكنى و از او خواستگارى كرد و گفت كه اگر بپذيرى تنها و بزرگترين ملكه سراسر امپراطورى چين در عصر حاضر خواهى بود.

و اين بود سرانجام دخترى كه تا به آنروز در برابر مصائب زندگيش فقط لبخند زده بود و با پايمردى بر آنها غلبه كرده بود، او ديگر ساحل آرامش خود را يافته بود و در كنار شاهزاده اى زيبا با عزت و احترامى در وصف نيامدنى باقى زندگيش را به تربيت فرزندانش و آموختن اصل مهم بردبارى در برابر بحران (كه حاصل تجربيات شخصى او در گذشته نه چندان خوشايند زندگيش بود) بآنها پرداخت.

 

چنانكه هسته نخست بايد در دل خاك بر خود بشكافد و جامه بدراند تا راز دلش در آفتاب نمايان شود

شما نيز بايد رنج « شكافتن» را تجربه كنيد تا به « شكفتن » برسيد !

و اين قانون طبيعت است.

جبران خليل جبران

 

رنج گنج آمد كه رحمت ها در اوست مغز تازه شد چو بخراشيد پوست

مولانا

و آنچه مسلم است امروز به نزد عقلا در سراسر دنيا :

رنج بـايـد تا كه گنـج آيـد پديـد

 

   به بياني ديگر مقاومت در برابرناملايمات اراده وعزم، انسان را پولادين مي‌كند و گوهر مردانگي و شخصيت انسان را نمايان مي‌سازد تا انسان بتواند هستي لايق خود را پيدا كند؛ پس چه خوب است كه هدف از آفرينش خود را به نيكى دريابيم و در عوض شكوه و شكايت اميدوارانه و مصممانه در جهت نيل به كمال روزافزون خويش گام برداريم و ايمان داشته باشيم كه هميشه حكمتى در پس اين مصائب وجود دارد كه ممكن است امروز در نظر ما نيايد !.

چراكه خداوند خود در قرآن به انسان اشارت داده است :

« لقـد خلقنـا الانسـان في الكـبد » 1*

 

و هم‌اوست كه در جاى ديگر مى‌فرمايد :

« فَـإِنَّ مـَعَ الْعُسـْرِ يُـسـرًا » 2*

 

و اين مصداقى است بس روشن و محكم براى حكمت پروردگار؛

چه كه : هم‌او كه درد مى‌دهد درمان را نيز از بنده اش دريغ نساخته است !

 

پى نوشت :

واژه‌ى بحران (Crisis) در زبان چينى مى‌شود 危机) wei-chi)

كه به دو معناست : 1.خطر و 2. فرصت

و اين بدان مفهوم دلالت مى‌كند كه :

تمام فرصت‌هايى كه ما براى ساختن خود و شكوفايى استعدادهاى درونيمان بدانها نيازمنديم، نه در نقطه‌ى امن و بى‌خطر زندگى، بلكه در دل بحرانها و مصائب است كه خود را به ما عرضه مى‌كنند.

 

1*) «كه ما (خود) انسان را در رنج آفريديم» _ البلد ـ آيه 4

2*) «به يقين با (هر) سختى آسانى خواهد بود» _ الشرح ـ آيه 5

 

———————————————————

ارسال به: Balatarin   ::   Donbaleh   ::   Mohandes   ::   Friendfeed   ::   Twitthis   ::   Addthis to other   ::   Subscribe to Feed

 

مــادرانه - Maternal

 

   آنروز بعد از ظهر از محل كارش كه خارج شد، بنظرش رسيد كه امروز از پيش قصد انجام كارى را داشته است ..

وقتى پشت فرمان اتومبيلش نشست صحبتهاى مجرى برنامه تلويزيونى‌ كه شب گذشته آنرا تماشا كرده بود را درباره هفته زن و روز مادر به خاطر آوررد، تصميم گرفته بود امروز بعد از ساعت ادارى به فروشگاه هاى شهر سرى بزند تا براى همسر و مادرش هديه اى تهيه كند.

   مدت زيادى نبود كه در آن شركت استخدام شده بود و آن شهر را درست نمى‌شناخت ، در راه دائم فكرش مشغول اين بود كه چه چيزى براى همسرش بخرد تا موجب خوشحالى او شود ـ كار ساده اى نبود خيلى چيزها را بايد مى‌سنجيد تا هديه اش مقبول و مورد پسند واقع شود ..

در مسير يكى از خيابان هاى جنبى شهر چشم‌اش به يك گل فروشى افتاد كه خوشبختانه مقابل آن يك جاى پارك خالى بود، خوشحال از اينكه در شلوغى آن موقع روز، اين شانس نصيبش شده بسرعت ماشين را پارك كرد و پياده شد ؛

مشغول قفل كردن درب خودرو بود كه با خودش تصميم گرفت برود و براى مادرش دسته گلى تهيه كند ، خريد هديه براى مادر سخت نبود، اينطورى خيالش از بابت اين يك مورد راحت مى‌شد و بعد مى‌توانست برود و سر فرصت بگردد و به فكر تهيه هديه اى مناسب براى همسرش باشد.

   هنگامى كه از گل‌فروشى خارج شد به سمت اتومبيل حركت كرد تا دسته گلى كه تهيه كرده بود را در صندوق عقب بگذارد كه ناگهان چيزى توجه او را برانگيخت؛

دختر بچه اى كمى آنطرف تر از گل فروشى كنار جدول كز كرده بود، در حاليكه پيشانى‌اش را به كف دستان كوچكش تكيه داده بود و موهاى مجعد طلايى‌اش از پشت كمر تا كنار زانوهاى به بغل گرفته اش را پوشانده بودند ..

عابرين بى اعتنا در گذر بودند و او تنها در كنار پياده رو بدون كمترين توجه از سوى آدم هاى سر به هوايى كه از چند قدمى‌اش رد مى‌شدند به كنارى تكيده بود، هق‌هق گريه اش را از شانه هاى لرزانش مى‌شد تشخيص داد ..

نتوانست نسبت به صحنه اى كه جلوى چشمانش تصوير شده بود بى‌تفاوت بماند، جلوتر رفت، به بالاى سر دخترك كه رسيد تا كمر خم شد تا صورتش را به گوشهاى او نزديكتر كند، قبل از آنكه چيزى بگويد دامن خاك خورده‌ى سفيد رنگ دختر كه تور هاى كنار آن كمى‌ پاره شده بودند و همچنين پول تاخورده اى كه از لاى انگشتان مشت كرده‌ى دخترك پيدا بود نظرش را به خود جلب كرد و دلش را بيشتر به رحم آورد ..

با ترديد گفت : « دختر خوب چرا گريه مى‌كنى ؟! »

   دخترك سرش را بلند كرد، قبل از اينكه چيزى بگويد به دسته گلى كه روبروى چشمانش قرار گرفته بود خيره شد، لحظه اى بعد در حاليكه هنوز مى‌گريست و صدايش بريده بريده به گوش مى‌رسيد پاسخ داد :

« مى‌خواستم براى مادرم يك شاخه گل رز بخرم ولى فقط سيصد تومان پول دارم در حاليكه گل رز مى‌شود پانصد تومان ! »

مرد لبخندى زد و گفت : « بيا برويم من برايت يك شاخه گل رز قشنگ مى‌خرم »

قامت راست كرد و دستش را به سوى او دراز كرد، دخترك گويى كه از خوشحالى دست پاچه شده باشد اشكهاى صورتش را با سرآستين‌هايش پاك كرد و از جايش بلند شد لباسش را تكاند و دست در دست مرد غريبه گذاشت..

   وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: « مادرت كجاست؟ مي‌خواهي تو را برسانم؟»

 دخترك كه ابراز تشكر و خجالت‌زدگى در چشمان غم زده اش بخوبى قابل تشخيص بود گفت : « ممنون ، دو تا خيابان پايين تر است .. خودم مى‌روم » ولى مرد از او خواست كه همراهش برود، دخترك گويى كه به مرد اعتماد كرده باشد، دستش را دوباره به دست مرد مهربان سپرد ؛

داخل اتومبيل مرد براى اينكه دخترك را از حال و هواى خودش خارج كند به او گفت :

« حالا چرا گل رز ؟ دليل خاصى دارد كه مشتاق به خريدن گل رز بودى براى مادرت ؟ »

ولى دخترك پاسخى نداد

ادامه داد : « حتماً مى‌دانى مادرت چه گلى را مى‌پسندد .. گل رز دوست دارد اينطور نيست ؟!»

اينبار دخترك با كمى مكث سرش را به نشانه تأييد تكان داد و گفت: « همين جاست »

مرد اتومبيل را به كنار خيابان برد و در حاليكه مشغول پارك كردن بود، دخترك دستش را به طرف دستگيره‌ى درب برد و گفت : « ممنون ! ديگه مزاحمتان نمى‌شوم » و خواست كه پياده شود .. ولى مرد مانع شد و گفت: « با هم مى‌رويم »

   پياده كه شدند، مرد از خيابانى كه به گفته دخترك مقصد آنها بود كمى متعجب شده بود .. آخر اطراف آنجا بنظر مسكونى نمى‌آمد .. شايد قرار بود مادر دخترك را در جايى غير از منزل ملاقات كنند .. به هر حال حس مى‌كرد كه بايد دخترك را به مادرش بسپارد تا خيالش راحت شود.

   دخترك مرد را به آنطرف خيابان برد .. آنجا يك قبرستان بود .. او نمى‌دانست بغير از قبرستان اصلى شهر كه در بيست كيلومترى جاده غربى شهر قرار داشت يك قبرستان ديگر هم در اين نقطه شهر وجود دارد..

در همين فكر ها بود كه سر و صداى مردم و تجمعات پراكنده شان لحظاتى مرد را از فكر دخترك غافل ساخت و فقط به راهنمايى او حركت مى‌كرد ناگهان سؤالى بنظرش رسيد .. نكند! .. دخترك ايستاد ؛

در كنار قبر تاره اى نشست و گل را روى خاكى كه هنوز تيره تر از خاك قبرهاى مجاور بود گذاشت ، با احترام خاصى كناره هاى دامنش را مرتب كرد و دستان كوچكش را مقابل سينه اش بهم گره كرد و چشمانش را بست..

   مرد از ديدن اين صحنه غير منتظره جواب سؤال تازه به ذهن رسيده اش را گرفت ، سخت مبهوت شده بود ، از ارتفاع يك و نيم مترى نسبت به قامت كوتاه دخترك اشك در چشمانش حلقه زد .. در برابر او احساس حقارت مى‌كرد، جگرش كباب شده بود .. مى‌‌خواست فرياد بكشد ولى لال شده بود ؛ سيل اشكى كه بى اراده از چشمانش مى‌آمد ديده اش را تار و دخترك را از روبرويش ناپديد مى‌ساخت .. نتوانست بيش از اين تاب بياورد، خم شد، بوسه اى به خرمن زلف پريشان دخترك زد دستى روى سرش كشيد و از آنجا دور شد ، حالا ديگر داشت زار زار گريه مى‌كرد ..

از خودش خجالت مى‌كشيد نه بخاطر اينكه مردم صداى گريه اش را در راه شنيده بودند و او را در آن حال ديده .. بلكه … !

 

   بله اين مرد نمونه هاى بسيارى از بين ما در جامعه امروز مردمان دنيا دارد، چه كه او حتى فراموش كرده بود همين رشد و ترقى اخيرش را مرهون دعاى خير مادرش مى‌باشد، كه بعد از مدتها سردرگمى و فشار زندگى بالاخره گشايشى در زندگى‌اش حاصل شده بود و امروز استخدام در يك شركت معتبر با مواجب مكفى و سكونت در اين شهر بزرگ و ناشناخته برايش مفاخره آميز مى‌نمود !

   واى بر ما كه چنين ناسپاسيم و فراموش‌كار، چرا كه ناسپاسى را ، آن هم در اين مرتبه و مقام، حكمى جز عدم لياقت و شايستگى برخوردارى از نعمت نيست، و ما را چه مى‌شود كه عبرت نمى‌گيريم و همچنان به مهبط گمراهى خويش قائليم و به «لا تعلمون»1* ازلى خويش قانع ؟!

 

   نيت اين مقال مواجهه و مقابله مقام (همسر و مـادر) و بيان كلامى جگرسوز و منتقدانه بمثابه سروده قلب مادر ايرج ميرزا نيست چه كه اين هر دو از يك گوهرند و تفاوت در قدرت ادراك شايسته‌ى ما در ارتباط با ابن دو مفهوم است، چراكه زن بودن خود ماهيتى به غايت مشئون است، كه با نيل به مرتبه مادرانگى مشحون لطف و رحمت خاصه الهى شده و در نوع خود كمال مى‌يابد.

 

هیچ شغلى به شرافت مادرى نیست و خدمت مادران به جامعه از خدمت معلمان بالاتر است، پس با اعتقاد به اينكه پيامبران معلمين نمونه بشريت بوده اند مى‌توان گفت كه شأن مادران نمونه حتى مافوق شأن پيامبران است و اينچنين است كه خداوند بهشت را خاك پاى مادران نموده2* و بلندترينِ آمال بندگانش را اينچنين به نزد مقام شامخ مادر مسخر نموده است .

 

مادر سازنده‌ى جهان و تابلوى آفريدگار است

الكساندر دوما 3*

 

   و بى ترديد كسيكه خاطرانگيزترين ساليان عمرش را در پر احتياج‌ترين شرايط از موهبت بزرگ الهى بنام مهر مادرانه بهره مند بوده، از آن غافل مى‌شود و داشته‌ى با ارزشى چون وجود مقدس مادر را در زندگيش به اين آسانى به دست فراموشى مى‌سپارد و آنرا در دون شأن از توجه ويژه مى‌دارد، را عاقبتى جز خسران بى جبران4* نخواهد بود.

 

« وَوَصَّيْنَا الإنْسَانَ بوَالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْنًا عَلَى وَهْن ٍ وَفِصَالُهُ فِي عَامَيْن ِ أَن ِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ إِلَيَّ الْمَصِيرُ»

لقمان ـ 14 5*

 

   مادران اسوه هاي فداکاري، جلوه هاي پايدارى و آئينـه هاي بردباري اند، که کودک را از آغاز بودنش در آغوش پر مهر خويش گرفته و در پناه حمايت خود مي پرورانند. لحظه اي از فکر کودک خود غافل نمانده و اندکي بي توجهي به او روا نمي دارند. چه زيباست اگر چنين اسوه هاي صبوري و فداکاري را، گاهِ پيري «که بيش از هميشه نيازمند حمايت و هم ياري ما هستند» ، با مهرباني و از سر عطوفت تكريم نماييم، دست ياري به سويشان بگشاييم، و مقام بلندشان را به نيكى بستاييم.

 

« وَقَضَى رَبُّكَ أَلا تَعْبُدُوا إِلا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاهُمَا فَلا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلا كَرِيمًا»

الأسراء ـ 23 6*

 

 

پى نوشت1 :

از آنجايى‌كه شايد اين مطلب مخاطبين گرامى را در دودسته تفكيك ‌نمايد، دو توصيه دوستانه در پايان شايان ذكر مى‌باشد:

- آنهايى كه هنوز سايه رحمت خداوند بواسطه وجود عزيز مادر را روى سر دارند، اين فرصت محدود معاشرت را مغتنم شمارند كه چنين سعادتى به كس دير نپايد !

- آنهايى كه از وجود عزيز مادر امروز خاطرى خوش در نصيب دارند، وصل و ياد خير او را هيچگاه دور از نظر ندارند، كه مادران، همواره، حتى درآنگاه كه بدنيايى ديگر باشند نيز از حال فرزندان خويش غافل نباشند ـ و چه خوب است بياد بسپارند و باور داشته باشند كه :

بوسه بر مزار مادر بوسه بر عرش خداست !

 

پى نوشت 2 :

اين مقاله را به دوست و برادر مان محمد علىعزيز «نويسنده وبلاگ من و تو» تقديم نموده و براى مادر گرامى و محترمشان كه گويا مدتى است ناخوش احوال هستند، از ايزد منان و قادر قضاى گردان طلب سلامتى آجل و بهبودى كامل داريم.

 

 

 

 

1*) « ..انـّى اعلم ما لا تَعلمون » البقره - 30

2*) حديث محمد (ص) : «در خدمت مادر باش،كه بهشت زير پاي مادران است»

3*) Alexandre Dumas

(1870 - 1803 ) از مشهورترين رمان‌نويسان، و نمايشنامه نويسان فرانسوى‌الاصل، صاحب آثارى چون سه تفنگدار، بيست سال بعد، ملكه مارگو، خدا وسيله ساز است، تبعيدشدگان، ابوالهول سرخ، كنت مونت كريستو و…

3*) « ..خسر الدنيا و الآخرة ذلك هو الخسران المبين » الحج - 11

5*) و ما به هر انسانى سفارش كرديم كه در حق پدر و مادر نيكى كن، خصوصآً مادر، كه چون بار حمل فرزند برداشته تا مدت دو سال كه طفل از شير باز گرفته هر روز بر رنج و ناتوانيش بيفزوده بسيار نيكى و سپاسگذارى كن، نخست شكر من كه خالق و منعم هستم، و سپس شكر پدر و مادر بجاى آور كه بازگشت خلق بسوى من خواهد بود

6*) پروردگار تو فرمان داد كه جز او كسي را نپرستيد وبه پدر و مادر نيكي كنيد وآنگاه كه يكي از آن دو ، ويا هر دو آنها به كهنسالي رسيدند، مبادا به آنان سخني درشت بگوييد، ومبادا كه آنان را به خشم از خود برانيد، با آنان بزرگوارانه سخن بگوييد.

———————————————————

ارسال به:   Balatarin   ::   Donbaleh   ::   Mohandes   ::   Friendfeed   ::   Twitthis   ::   Addthis to other   ::   Subscribe to Feed

 

دعـــــا - Prayer

 

   شهرى بود به نام « شهر همه جا » ، يك روز صبح سرد زمستان، مردى وارد اين شهر شد؛ بعد پياده شدن از قطار با جمعيت انبوهى مواجه شد كه يا در انتظار استقبال از مسافر خود بودند و يا در انتظار مسافرت با قطار بعدى..

به سختى از لابه‌لاى ازدحام مردم راه خود را باز مى‌كرد و پيش مى‌رفت، كه ناگهان توجهش به نكته‌اى كه در نظرش بسيار عجيب (آنهم در اين فصل سال) مى‌نمود جلب شد ..

هيچ يك از آدم هايى كه در سالن بزرگ ايستگاه قطار بودند كفش به پا نداشتند..!

 

   از ايستگاه بيرون آمد و به سمت اتومبيل‌هاى زرد رنگى‌كه در كنار هم پارك شده بودند حركت كرد، سوار تاكسى شد و منتظر ماند تا راننده چمدانش را در صندوق عقب جاگير كند، هنگامى كه راننده پشت فرمان ماشين قرار گرفت، متوجه شدكه او هم كفش نپوشيده است !

بيش از اين نتوانست اين سؤال بزرگ را در ذهن خود نگاه دارد و از راننده پرسيد :

ببخشيد چرا مردم اين شهر بر خلاف مردم شهرهاى ديگر كفش به پا ندارند.. آن هم در اين فصل سرد

راننده گفت : بله، درست است (و در حاليكه انگار به فكر فرو رفته باشد زمزمه وار) اضافه كرد : چرا ما كفش نمى‌پوشيم؟ .. چرا ؟!

 

   مرد وقتى به هتل رسيد ، ديد كه متصديان هتل هم برخلاف انتظار (از پيشخدمت‌ها و باربرها گرفته تا تحويلدار و صندوقدار و مدير هتل ) همه پابرهنه بودند ..!

از يكى از آنها پرسيد :

ببينم ، شما كه كفش به پا نداريد ، آيا چيزى درباره كفش نمى‌دانيد؟

پيشخدمت گفت : چرا ما كفش را مى‌شناسيـم.

ـ پس چرا كفش نمى‌پوشيد؟

ـ بله درست است چرا كفش نمى‌پوشيم.

 

   مرد مسـافر كه هنـوز جوابـى بـراى سـؤال خود نيـافته بود، بـعدازظهـر همـان‌روز پس از كمى ‌استراحت از هتـل خـارج شد تا در خيـابان‌هاى شهـر قـدمى بزند.. هـر كسى را مى‌ديد (از زن و مرد و خردسال و بزرگسال) پابرهنه بود !

با يكى‌از عابرين كه بنظر مرد موجهى مى‌آمد سر صحبت را باز كرد و به او گفت :

آيا نمى‌دانيد كه كفش پا را در برابر خشونت و سرما محافظت مى‌كند؟

مرد گفت : البته كه مى‌دانم، اتفاقاً .. ( با دراز كردن دست چپش به آن طرف خيابان اشاره كرد ) آن ساختمان را مى‌بيند ؟

ـ منظورتان آن ساختمان توسى‌رنگ است كه درب بزرگى دارد ؟

ـ بله ، آن ساختمان يك كارخانه توليد كفش بزرگ است ، ما از داشتن آن به خود افتخار مى‌كنيم و يكشنبه هر هفته در آنجا جمع مى‌شويم تا به سخنان مدير كارخانه در ارتباط با فوايد و محسنات كفش گوش دهيم.

ـ پس چرا نمى‌پوشيد ؟!!

ـ آه… درست است چرا كفش نمى‌پوشيم ؟ 1*

 

   همه ى‌ ما تا به امروز با تعابيرى از واژه‌اى به نام دعـا كمابيش آشنائيت يافته ايم، و كم هم نيستند انسانهايى كه در بين ما به اثر بخش بودن امر دعا اعتقاد دارند ؛ همچنين همه ما مى‌دانيم كه دعا (باستشهاد تجارب بيشمار همنوعانمان، كه دلى با معبود ازلى و ابدى خود صاف نموده‌اند و يادى از وى به جنس نور در سينه دارند) مى‌تواند بسيارى از خواسته‌هاى ‌ما را تحقق بخشد و در بستر امورات دنيوى روزمره، موجبات بظهور رسيدن معجزه‌اى را فراهم آورد، يعنى چگونگى هستى ما را تغيير دهد ، زندگيمان را متحول كرده و وجودمان را احياء سازد.

 

دعــا سپـر ايـمان آورنـدگان است

امير مؤمنان على ابن ابى طالب2 *

 

   ما از نيروى اعجاز (بمفهوم همه‌ى آنچيزهايى كه در مطلوبيت‌هايمان است و در عين‌حال امرى محيرالعقول مى‌نمايد، يا لااقل انتظار بوقوع پيوستن آنرا در زمان و شرايطى محتمل و قابل پيش بينى نداريم) آگاه هستيم، چراكه اگر اندكى به اندوخته هاى ذهنيمان كه حاصل تجارب گذشته زندگى خود و اطرافيانمان مى‌باشد، توجه و بازنگرى كنيم و فقط اندكى انصاف به خرج دهيم و بيش از اين غفلت نورزيم، يقيناً رد بارزى از آنرا به وضوح و ‌شايستگى درخواهيم يافت، آنچنانكه ديگر نيازى هم به برداشت از رهيافت تحليل و تفسير حاصل تجربيات ديگران خواه نزديك و يا دور ( گرچه امرى احسن و انفع باشد ) نخواهيم داشت.

با اين حال چرا دعــا نمى‌كنيم ..؟

 

§ بسيارى از مواقع ما گرفتار و مبتلا هستيم ولى در بيان آن، با كسيكه محرم‌ترين دوستان و نزديكان است، سستى بخرج مى‌دهيم؛ حــال :

گر گدا كاهل بود تقصير صاحب‌خانه چيست ؟

طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليک

چــو درد در تـو نبـيـند کــه را دوا بکنـد؟

حافظ

 

§ يا آنكه باورهايمان نسبت به تأثيرات اجتناب ناپذير اين امر در نتيجه‌ى تبليغ ناصحيح مبلغان و مرشدان نالايق، كاهش يافته است؛ در اين ارتباط، اين سخن شنيدنى از اهل حقيقى معرفت شايان ذكر است كه :

 

 

خويشتن را با سلاح پيامبران مجهز كنيد، پرسيدند: سلاح پيامبران چيست؟ فرمود: دعا !

على ابن موسى الرضا 3*

 

دعـا از نيــزه نـافـذتر است !

جعفربن محمد الصادق4*

 

§ و يا در برخى از امور، دست بدامان خدا شدن را دور از شأن مى‌دانيم و يا تصور مى‌كنيم كه شايد در هر كارى مبادرت ورزيدن به اين امر دربايست و ضرورى نباشد.

كه بايد گفت (برخلاف ديگران كه هر مطالبه‌اى از ايشان ذلت آور است) درخواست و مسئلت نمودن از حضرت حق براى انسان عزت، شرافت و منزلت مى‌آفريند:

زود رسد به سلطنت هر كه شود گداى تو

حافظ

بنده ى او شو كه به يك التفات سلطنت هر دو جهانت دهند

مولانا

و در بيانى ديگر :

حرص اندر عشق تو فخر است و جاه حرص در غيــر تو ننـگ است و تبـاه

مولانا

بر شما باد دعــا و خواندن پروردگـار! همانا با هيچ وسيله‏اى به اندازه دعـا، نمى‏توان به خدا نزديك شد، و ترك نكنيد خواسته‏هاى كوچك را از جهت كوچكى آن، چه، همان كه صاحب و برآورنده نيازهاى كوچك شماست، همانا برآورنده نيازهاى بزرگ نيز هست !

جعفر بن محمد الصادق

 

§ و نهـايتاً لازم است به‌ياد داشته باشيم، كه هيچ‌گاه نبايد از پرتو لطف الهى خود را محروم بدانيم و همچنين اگر پذيرفته‌ايم و باور داريم به وجود لايزالى كه، دست كم در لحظات انقطاع، به او اتكا مى‌كنيم و از وى در انجام امور يارى مى‌طلبيم، بايد بدانيم همانگونه كه قادر مطلق است، عالم مطلق نيز هست5* به اين مفهوم كه در بسيارى از مواقع، ما صلاح چگونگى صورت پذيرفتن امورات زندگيمان را نمى‌دانيم، در حاليكه خداوند به آنها آگاه است .

 

آنكس كه توانـگـرت نمى‌گـرداند او مصـلحـت تو از تو بـهتر داند

سعدى

 

و چه ضمانتى از اين بالاتر كه اين خالق توانمند خود در كتاب آسمانى قرآن وعده داده است :

 

« نداى كسى كه مرا بخواند پاسخ مى‏دهم » 6*

البقره - 186

« مرا بخوانيد تا دعاى شما را اجابت كنم » 7*

غافر - 60

 

و حتى بنده اش را در چگونگى انجام آن نيز رهنمود كرده است :

« پروردگارتان را با تضرع و در نهان بخوانيد، زيرا او متجاوزان سركش را دوست ندارد » 8*

الاعراف - 55

و سخـن آخر :

مگر غير از اين است كه قلب‌هاى همه ما مملو از محبت اين خداى مهربان و عقل‌هايمان معترف به مالكيت بى حد و حصر خالق تواناى يكتايمان به تمام كائنات هستى‌ مى‌باشد ؟..

پس خواستن از او با اين شرايط موصوف نتيجه‌ا